غزل پیغام - علامه حسن زاده آملی
سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ق.ظ
ای پیک کوی قدسیان از من بگو جانانه را
کای شمع بزم عاشقان رحمی مر این پروانه را
درد مرا درمان کنددشوار من آسان کند
هرچه که خواهد آن کند حکم است آن فرزانه را
ای ساقی بزم الست ای کهنه رند می پرست
از ساغری میدار مست این سرخوش پیمانه را
بیتابم از درد فراق طاقت ز من گردیده طاق
تا کی رسد روز تلاق بینم رخ جانانه را
ای دوستان یکدله دیگر زمن شد حوصله
کو سلسله کو سلسله بندید این دیوانه را
انچه که اندر دل بود اظهار آن مشکل بود
دردم همه از دل بودسری است این کاشانه را
لطف الهی یار شد بیگانه ای غم خوار شد
خوابیده ای بیدار شد رحمت مر آن بیگانه را
بیگانه ای بس آشنادل داده ای مست خدا
عیسی دمی مشکل گشا گویم چه آن دردانه را
فانی در توحید بود تا بنده چون خورشید بود
درگاه او امید بود آبادی ویرانه را
نجمش به سیر مستقیم در اوج وحدت شد مقیم
از کثرتش دیگر چه بیم کوتاه کن افسانه را